تبليغاتX
می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا





















می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟ .... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت7:56 بعد از ظهرتوسط منتظر | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت7:54 بعد از ظهرتوسط منتظر | |

علمی فرهنگی

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت2:40 بعد از ظهرتوسط منتظر | |

خدااااااااااااااااااااااااا اگه میون این همه ادم.

 بازم نوبت باختن من بود  چرا عاشق شدم؟

 اونی که همه هستیم رو زیر پاش دادم.  چرا اتیش سوختن من بود   چرا عاشق شدم ؟

عشقش از سرم زیاده دلم و برده چه ساده

 می بینی کجای کارم میمیرم براش

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت2:4 بعد از ظهرتوسط منتظر | |

عشق هرگز نمی میرد

Masiha Barzegar sees beauty  and  love  in  the  essence  of  all  things,  he  sees  the  world  of existence as an emanation of the  true  love.  Because  of  his  outlook,  he could be  seen  as a perceptive  artist,  who  contemplates  on  the  mysteries  of the heart and love. He is a painter who  paints concepts  with the color   of   words,  and  composes  melodies  of  supplication  and praise with harmonious notes  and  tunes  of beautiful words.
He was born in
Tehran, but he considers the valley of the words as his home and habitation. More than anything else, he desires to speak of God, who to him, is all  things  and  everything as devine.
He  states: "God is  my  occupation and my trade. I buy him, and at the price of a  deep  smile appearing on your lips, I  sell him to you; and  that's how I profit from my trade."

 

مسیحا برزگر فهمی عاشقانه و زیباشناسانه از هستی دارد و به دلیل نوعِ نگاهش، هنرمندي‌ست رازآشنا. او هنرمندي‌ست كه با رنگ‌هايِ كلمات، نقاشيِ معنا مي‌كند و با نت‌هايِ كلمات، نغمه‌هاي نيايش مي‌سازد. مسيحا زادة تهران است، اما به گفته‌يِ خودش، مقيمِ واديِ كلمات است. وطن او كلمه است و دوست دارد بيش از هر چيز، از خدا بگويد كه براي او، همه‌چيز است و همه‌چيز خداست. مي‌گويد: خدا كسب و كار من است، او را مي‌خرم و به بهاي تبسمي ژرف كه بر لبان‌تان مي‌نشانم، به شما مي‌فروشم و اينچنين است كه هميشه سود مي‌كنم.

مسيحا برزگر در منظومه‌يِ عشق متولد شده است؛ درست چهار ميليون و خرده‌اي سال بعد از پيدايش زمين. او باد، خاك، آب و آتش را دوست دارد، اما محل ملاقات آن‌ها را، يعني گياه و پرنده را، بيش‌تر. در مصرفِ خنده، اهلِ امساك نيست، آرام است و هيچ‌گاه براي خشونت جواز صادر نمي‌كند. نوشته‌ها و ترجمه‌هاي او، بيش‌تر طنينِ خوشِ آوازهاي دلِ اوست. بزرگ‌ترين مترجمان را زنبوران مي‌داند. درباره‌يِ مسيحا فقط مي‌توان گفت: حضورش آن‌قدر عاشقانه است كه وقتي به گلِ شبدري مي‌رسد، بي‌درنگ كلاه از سر برمي‌دارد و مي‌گويد: سلام!

مسيحا برزگرخالقِ موسيقاي زندگي‌ست. او نه با چنگ و چگور، بلكه با كلمات، معنا را مي‌نوازد. كلمات، نزدِ او، هويتِ تكيده و معمول‌شان را از دست مي‌دهند، احيا مي‌شوند و سرشار از شور و سرمستي، به رقص درمي‌آيند. نگاهِ زيباي او در پيِ جُستنِ زندگيِ بي‌پيرايه‌يِ كودكان است. او همواره رهسپارِ اعماق است؛ زائرِ بيكرانه‌ها و آبيِ نابِ حقيقت. به گفته‌يِ خودش: همه‌چيز دارد، چيزي نمي‌خواهد و چيزي نيز براي از دست دادن ندارد. او بخشنده‌يِ گنجي تمام ناشدني‌ست: عشق. او عشق را سبو‌سبو به دل‌هاي تشنه مي بخشد و ديري نمي‌پايد كه دريا‌دريا مي‌گيرد. بي‌ترديد تا چشمه‌ي عشق مي‌جوشد، بازار مسيحا نيز گرم است. اين رازِ تبسم قشنگي‌ست كه همواره بر لب‌ دارد

دز صورت تمایل به هنر و کتاب های این هنرمند عزیز از تید سایت دیدن فرمائید

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت4:10 بعد از ظهرتوسط منتظر | |