تبليغاتX
می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا





















می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟ .... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

   

 

وبلاگ دیگر من

 

 www.samiasali.blogfa.com

 

 

به چشمانت که رنگ آب درياست


به آن نازي که در چشم تو پيداست


به آن لبخندت که چون لبخند گلهاست


به رخسارت که چون مهتاب زيباست


به گلهاي بهار عشق و مستي


به قرآني که آن را ميپرستي


قسم اي نازنين تا زنده هستم


تو را من دوست دارم ميپرستم 


درون کلبه تاريک و تارم


تويي تنها چراغ روزگارم


کبوترهاي شعرم تير خوردند


نميبيني که عمري بي قرارم

+نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت6:23 قبل از ظهرتوسط منتظر | |

سلام

 

پریداما کپی کرده بودم هاهاهاها

  داداشم اینا جمعه بعد از ظهر رفتند تورانتو قرار شد شب بمونند شنبه بعد از ظهر بیان که شب باید می رفتیم مسجد برای ۴۰ اقا مراسم  بود نیومدن بی شعور ها شب زنگ زدیم که زود خبرتون بیاید. من بعد کار رفتم مسجد دیگه دعا کردم همه شما ها را بعدم یخورده گریه کردم به هال خودم راستی وقتی بعد دعا و مراسم سر نظری را باز کردیم جای دست( پنجه) بود روش من دیدم بخدا با چشا خودم یعنی اقا تا کنار ما اومد چی میشه یه سری هم به دل ما زده باشه  بعد اینکه همه رفتند طبق معمول مامان اینا شروع کردن به تمیز کردن و این حرف ها من خیلی کمک نکردم کاری هم نبود خلاصه ۱۲ و نیم تموم شدیم رفتیم خونه خاطره اینا با حاج اقا اخه ایشون از تورنتو تشریف میارن  بعد اختلات اقایون من وضعم خراف بید هی نق زدم اخر گفتم بابا خاطره ما را برسونه خونه اونا بشینن بحرفن اما همه خسته بودن ما را کسی رسوند بقیه هم رفتند خونشون ساعت ۲ خوابیدم اما هی بلند میشدم اخه مامانی نگران بچه ها بود تا همه خونه نباشیم خوابش نمی بره منم هی میگفتم مامانی مردم اخر ساعت ۳ شب بود مامانی کیسه اب گرم داد اما بس خسته بودم نمیدونم کجا گزاشتمش و خوابم برد که روز یک شنبه یه ادم مریضی ساعت یه رب به ۹ بیدارمون کرد شب هم که دیر خوابیده بودم هرسم گرفت وقتی گوشی زنگ زد نرفتم بر دارم مامان هم برنداشت دیدم نه ول کن نیست رفت رو پیغام شروع کرد به جیغ جیغ بی شعور رفتم گوشی را بردارم چند تا فحش ابدار بدم بهش مامان گفت بیخیال دختر خوب شدم بیخیال شدم ولی مسج را قطع کردم رفتم تمرکیدم باززززز زنگ زد گفتم این دفعه دیگه مادرشو سرویس میکنم دیدم مامانی رفت گوشی رو برداشت . مرتیکه خر تا از خواب بیدار شده بوده زنگ زده خونه ما که بچه کجا رفتند اخه پسر الاقش بی اجازه رفته بوده و ایشون بدون اینکه خونه خودش را چک کنه زنگ زده که بریم دنبالشون بعد از اینکه قطع کرده رفته بیرون دیده ماشین نسیر( پسرش) دم در بوده رفته دیده پائین خوابیده بودند . وقتی بهم گفت اینقدر هرس خوردم خواستم چند تا فحش بهش بدم باز کنترل کردم اومدم بالا رفتم صبحانه درست کردم اوردم یه لقمه خوردم که یاد دانیال افتادم گفتم کجاست دیگه رفتم سراغ گوشی وقتی خونه کسی نیست خوشحال میشم  زنگ زدم منصور برداشت داداشش گفت هنوز نیومده از پادگان بعدش شروع کردن به حرف زدن گفتم بعد تماس میگیرم قطع کردم . وقتی میگن نیست خیلی هالم گرفته میشه دیگه صبحانه را جمع کردم  حتی چائی را هم نخوردم جلو کامپیوتر  خودم را سرگرم کردم بعد تماس گرفتم که خودش گوشی را برداشت نشناختم صداش خیلی گرفته بود چند دقیقه معکس کردم فکر کنم کیه چی بگم بعد دیدم تا گفتم سلام گفت سلام و سکوت کردم من و دانیال وقتی حرف میزنیم اول وقتی میگیم سلام تا جواب میشنویم ساکت میشیم برای چند لحظه اخه خیلی احساس خوبی دارم بعد دیدم مثل خودش هست ولی صداش نه گفتم خودتی دانیال گفت خسته نباشی بعد باز پرسیدم مطمعن شم گفت نه پسر عموشم  دیگه فهمیدم خودشه گفتم قربون پسر عموت بعد صحبت کردم صداش یجوری بود گفتم سرما خوردی گفت نه بعد سرفه هم میکرد گفتم چیزی شده دانیال گفت نه تو خوبی یه جوری شدم مثل اینکه گلی را بندازی تو اب داغ اونجوری این وقت ها صدام دیگه در نمیاد بقض گلوم را میبنده هرچی پرسیدم چیزی شده چیزی نمیخوای بگی گفت اهههه نه ول کن حرف هایی هم که میزد بدتر داشتم سکته میکردم دیگه ساکت شدم یعنی دست خودم نبود هرکار میکردم صدام در نمیومد بعد چند تا چیز گفت هرسم در اومد بهش گفتم خفه شه یا یه چیزی بشه میگم ولی باز اذیت میکردم گفتم بس کن دید داره گریم در میاد حرف را عوض کرد منم سعی کردم بیخیال شم چون هالش خوب نبود نمدونم چرا  دیگه تا اومدم یه چیزی بگم هالو هواش عوض بشه کارتم تموم شد . وقتی قطع شد اشکام خودشون ریختند بعش داشتم سکته میکردم رفتم لباسم را پوشیدم زدم بیرون اما دلم شور میزد این هفته خیلی نگرانش بودم به دلایلی گریم گرفته بود رفتم دیدم اگی الان  باهاش حرف نزنم باز تا اخر هفته اوضام خراب میشه رفتم کارت خریدم رفتم از یک تلفن همگانی زنگ زدم مامان گوشی برداشت گفت رفته بیرون منم با صد تا دقدقه گفتم میتونم ازتون سوال کنم بدش سعی کردم گریه نکنم خجالت میکشم پرسیدم دانیال چش بود گفت چیزیش نبوده گفت اگر بی حوصله بوده چون خسته بوده اخه خواب بوده گفتم نه گفت نه هیچیش نبود خواستم التماس کنم که راستش را بگه گفتم اگر بگم تو را خدا راستش را بگید گفتم نکنه فکر کنه  که بهش میگم دروغ میگی چیزی نگفتم گفت ۱ ساعت دیگه میاد با خودش صحبت کن گفتم مرسی خداحافظ دیگه اشکام اومد زود قطع کردم . بعد اون گریه کنون شروع کردم به قر قر به خدا و التماس که خدا هر چی میگم به خاطر خودشه من نمیخوام ناراحت ببینمش گفتم خدا من از سره راهش بردار بزار خوش باشه خدایا مواضبش باش همیجوری دلم میخواست فریاد بزنم خدا را صداش کنم رفتم به تپه بزرگی که سره راهم هست رفتم رو برف نشستم گریه کردم هی دیدم مردم رد میشن نگاه میکنن پاشدم رفتم تا برسم مال(فروشگاه) گریه کردم هالم بد بود رفتم  دستوشی صورتم را شستم رفتم خودم سرگرم مغا زه ها کردم بیشترشون بسته بود ۱ شنبه ها ۱۲ باز میشه رفتم کتاب فروشی یه کتاب دیگه از ابرو ریزی ایرانی ها دیدم باز اعصابم خرد تر شد رفتم بیرون وقتی رفتم سره کار باز ۱۰ دقیقه دیر رسیدم با اینکه ۱ ساعت زودتر رسیدم اونجا . سره کار خیلی هالم بد بود با هراز بد بختی ۳ تموم شد رفتم خونه تا رسیدم بعد خرید ۳۰ :۴ بود رفتم دراز کشیدم هوا شنبه یک شنبه افتابی بود برف بود ولی باز بعد چندین وقت رنگ افتاب رو دیدیم گفتم بریم با وجیه  بیرون قرار بود بعد کار سریع زنگ بزنم بریم اما گفتم که نشد بعد سمیرا زنگ زد گفت بیاد اومدن خیلی دیر افتاب غروب کرد نشستند طبقع معمول اقا داوود نبود ایشون دست دست کردن که شوهر خرش بیا خیلی از اخلاقش بدم میاد انگار به زنش شک داره بدون خودش با بودن ۲ کوره بز هاش هم نمیزاره بره جائی خودش میره هر قلطی میخواد میکنه کلابو رقصو کوفتو قمار البته میکرد دیگه میگه نمیکنه ادم میشه مثلا خلاصه شب شد داوود اومد شروع کرد باز مثل همیشه به بحص ما ایران افغانستان دیدم نفهم چیزی هالیش نیست وجیه هم بخاطر شوهرش تلاش زیادی میکنه دیدم فایده نداره ادم نفهم نمیخواد هیج وقت بفهمه ولش کردم احه هالو حوصله حسابی هم نداشتم هانیه که کشت ما را بس اینا به همه گفتند بی تربیت هالا از دست هانیه همه ذله شدن خودشونم همینطور اما کاریش نمیشه کرد با ماشین رو تی وی بازی میکرد میخواستم بگم بچه تی وی خط میوفته شیشش خراب میشه دیدم اگر بگم هم خودم را کوچیک کردم تحمل کردم بس به جای مبل میرفت بالای مبل جامپ میکرد گفتم الان همسایه ها میان  بعد رفت بالا مبل ساعت دیواری رو انداخت پائین خرد به شانه محسن ما مامانش هیچی نمیگه بهش بعد تازه رفت گریه کرد که مامان ساعت افتاد  مامانش هم نازش داد خلاصه خیلی بچه ارومی بودا بس این مادر پدر زدن تو سره خواهر برادر خاطره که بی تربیتن چوبش را میخورن اینا رفتند منم رفتم خوابیدم که صبح رفتم مدرسه خالم اینا هم زنگ زده بودن حرف نزدم هال نداشتم بعد داوود ما   ۲ تا داوود داریم از اوتوبوس مدرسه جاموند نشسته با دختر خالم حرف زده و هااااااا اخه دختر خالم عروس ما هست هنوز نامزد نکردیم اما همه می دونند مدرسه هم که بای اوت بود کلاس ملاس نبود خواستم تیکت بگیرم که برم مسابقه را تماشا کنم که تموم شده بود منم دیدم که این هم چیزی درس نمیدن هالم هم بد بود برگشتم خونه با خاطره لانچ تایم بعد خواستم بخوابم که نشد مامان گفت کمک کن اتاق ها را تمیزکنیم بعد اون نشستم وسایل ها مو جمع کردم کتاب و شعر کارت ها مو. دیدم دفتر خاطرات خاطره خیلی وقته پیشم مونده براش نوشتم خواستم خاطرات خدم را بنویسم هسش نبود بد یه چیزی درست کردم پستا محسن من عاشق پستا هستیم بعد فیلم دیدم و خوابیدم امروز هم رفتم مدرسه امتحان داشتم بعد هم اومدم خونه قرار بود بریم خونه خاطره اینه که کارت دعوت جشن نامزدی نسیر رو بنویسیم من نرفتم گفتم وجیه بیاد بریم یه بلوز بگیرم که با دامنم بپوشم شایدم یه پیراهن دیگه را که دارم پوشیدم نمی دونم هالا هم نشستم منتظر خانوم که هنوز نیومده حتما منتظر شوهرش هست بعد هم میریم خونه خاطره اینا همین برای امروز فلان برم زنگ برنم ببینم کجاست من برم شما را به خدا می سپارم فدای همه شما یا علی

بوسسسسسسس برای همه

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت2:3 قبل از ظهرتوسط منتظر | |