تبليغاتX
می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا





















می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟ .... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

حلول ماه مبارک رمضان ماه خدا را به همه دوستان تبریک میگم

التماس دعا

 

روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند .

يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را

در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو

 فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و

 تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود

 بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت

 سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد.

فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي .

فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد .

فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد .فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند

 تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج  کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند

تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند.

زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند

و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند

و خودشان روي زمين سرد خوابيدند . صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه

 مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند .

 جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين

 افتاده و مرده . فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي

 چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار

 سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند

کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد.فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد :

چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد.

فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم.

فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت  داشتيم ديدم

که در سوراخ آن ديوار گنچي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند

 و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم

 تا آنها گنج را پيدا نکنند .ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم

فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و

قرباني کردم . چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند .

دوستان من : بعضي وقتها چيزهايي اتفاق مي افتد که دقيقا بر عکس انتظار و خواست

ماست و اگر انصاف داريد به اتفاقاتي که مي افتد بايد اعتماد داشته باشيد . شايد که به

 وقت و زمانش متوجه دلايل آن اتفاقات شويد.

* آدمهايي به زندگي شما وارد مي شوند و به سرعت مي روند

* دوستاني پيدا مي شوند و مدتها باقي مي مانند و رد پايي زيبا در درون قلب ما باقي

 مي گذارند و ما خود اين کار را براي ديگران انجام نمي دهيم چون دوست خود را

يافته ايم و ديگري اين کار را براي ما انجام داده.

* ديروز يک خاطره است ، فردا يک راز است و امروز يک هديه است .

به همين دليل است که ما آنرا به زبان انگليسي Present يا هديه مي ناميم.

این داستان زیبا را از وبلاگ یکی از دوستان گرفتم خودشون متئسفانه خیلی

وقته اپ نکردند و نتونستم اجازه بگیرم 

 http://marahmati.blogfa.com/post-27.aspx

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت8:29 بعد از ظهرتوسط منتظر | |