تبليغاتX
می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا





















می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟ .... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

سلام دوستان گلم چطورید خوبید با ماه مبارک رمضان چیکارا میکنید امروز

 اولین روز مدرسه و روزه بود . سحر بیدار شدم بعد نماز دیگه خوابم نبرد

تا الان شاید برم بخوابم . امروز کمب تو مدرسه گرسنم شده بود زنگ ۲ معدم

 کمی درد گرفته بود و بعدش عادی شد .سحر وقتی دعای سحر را شنیدم یه حس

زیبایی بهم دست داد عاشق دعا هستم مخصوصا دعای کمیل و افطار و سحر و

غیره . برای همه دوستان عزیزم دعا کردم اگر دعای من رو سیاه قبول باشه

دانیالم نیستی گلم خیلی وقتها نبودی شایدم به خاطر اینکه خیلی از دستت دادم الان

زیاد برام سخت نیست اما دلم برت خیلی تنگ شده مثل اونوقها نمیشینم ۲۴ ساعت

گریه کنم راستش بخوای نمیزارم به خودم اجازه نمیدم نمیخوام هالم از این بدتر بشه

تابستان خوبی نداشتم هالم خوب نبود دپرشین من خیلی زده بالا خودم هم خسته شدم

برای همین سعی میکنم با سختی های زندگی بجنگم نه با خودم . دانیال چرا سعی

نکردی بفهمی دوستت دارم تبریک میگم به خانوادت موفق شدن که ما را از هم

 جدا کنند عیبینداره امیدوارم که حداقل چیزی بهشون برسه . اما اینو میخوام بدونی

 که هیچ وقت ازشون نمیگزرم . دوست دارم همچین بلائی سرشون بیاد انشالاه که

 اگر نمیتونند اتیش زندگی کسی رو خاموش کنند انصافن بنزینم نریزند روش .

شایدماشتباه میکنم تقصیر خودم هست خدا خودش بهتر  میدونه . راستی چند

هفته پیش کیک درست کردم خیلی خوش مزه شده بود خامه هم خوب شد

اینجا هیچ خامه ای پیدا نمیشه اینم ابکی بود اما درستش کردم بهتر از هیچی

هست چند تا عکس رو هم میزارم تضعینش خوب نشد چون سفارش زیاد بود 

 اونطوری که میخواستم نشد  فکر نمیکردم خوب بشه ولوازم بخواد برای تضعین

میخواستم از میوه تازه استفاده کنم دیدم سیب خیلی ترش بود خواستم مربا درستش

کنم  که با یه قل سب اب شد و همچنین نارنگی ها بعد سمیرا گفت نزارم اما گزاشتم

و به چاش مربا البالو که دست پخت مامان بود استفاده کردم و پسته . 

 

 

تو این روزا خوابی ندارم دلم میخواد بجنگم با همه وجیه اینا مامان دانیال دوستم دارن

 میرن ادمنتون البرتا خیلی دور میشیم از هم بهشون بد جور عادت کردم نمیدونم چیکار

 خواهم کرد شایدم خاطره اینا هم باهاشون برن اگر اینها هم برن دیگه من سکته

میکنم خیلی سخته اگر ۳ بار درهفته علیرضا و زهرا رو نبینم من دق میکنم هرچند

شلوغ بازی خیلی میکنند از ترسش نمیتونیم شمع دونو گلدون بخریم اما دوستشون

 دارم وقتی میگه عمه میخوام لپاشو بخورم عکسهاشون را براتون میزارم ما تقریبا

 ۲-۳ سالی هست باهم رفت امد داریم در حد خیلی صمیمی اگر یادتون باشه خاطره

مریض شده بود تو فروردین من داشتمم میمردم وجیه خیلی برام فرقی نداره هرچند

باهاش راحتم اما برام خیلی مهم نیست اما خاطره اینا نه با هم میریم پارتی مسجید

 محرم رمضان اگر برن دیگه نمیشه رفت حسینه ما اونجا را باهم ساختیم مطمئنم

 اگر برن هیچ کسی عرضه نداره که نگهش داره یا محرم و رمضان مجلسی بگیره

خیلی حرف دارم اما داره خیلی طولانی میشه وقت سحر و افطار برام دعا کنید

طاعات و عبادات همتونم قبول درگاه حق باشه یا علی

 

اینم یه عکس از ما لب دریا پرت استندلی روسری ابیه خاطره بعدش سمیرا ابجیم

بعد اون وجیهه و بعدش من و اونم هانیه اونی که نشسته سرش پایینه زهرا هست

 دیده نمیشه

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت0:15 قبل از ظهرتوسط منتظر | |