تبليغاتX
می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا





















می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟ .... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

 

تکرار

بعد از اینکه چت با منتظر تموم شد . کامپیوتر رو بدون اینکه خاموش کنم رها کردم و نمیدونم فکر کنم ساعت ۴ صبح بود به طرف تخت خواب رفتم ولی هرکاری کردم خوابم نبرد نمیدونم چرا ولی همش به گوشی موبایلم نگاه میکردم انگار کسی میخواست با من تماس بگیره ولی ..... ولی نمیتونست ...

خوابم نمیبرد. به یاد حرف منتظر افتادم که میگفت دیوونه شدی .....  چشمهام رو بستم و باز کردم ساعت ۱۰:۳۰ بود دیدم که گوشیم داره زنگ میخوره :

آره همون مزاحم همیشگی بود ...... بلند شدم رفتم دوباره پای همون کامپیوتری که خاموش نکرده بودم  نگاهی به دسکتاپ کردم فقط یاهو مسنجر بالا بود .... دوباره مثل روز گذشته رفتم پای همون کامپیوتر ..

و دوباره زندگی تکراری خودم رو شروع کردم ......

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت5:30 بعد از ظهرتوسط | |

مردی با ماشین جلوی فروشگاه گل فروشی ایستاد تا دسته گلی را برای ارسال به مادرش سفارش دهد . زمانی که از ماشین پیاده شده دختر جوانی را دید که در پیاده رو نشسته و در حال گریه کردن است . رو به ختر کرد و گفت : مشکلی پیش آمده ؟ دختر جوان پاسخ داد : بله آقا من می خواستم برای مادرم یک شاخه رزقرمز بخرم ولی گران تر از پولی است که دارم . مرد لبخندی زد و گفت : با من بیا من پولش را پرداخت می کنم . بعد یک گل رز قرمز خرید و به دختر داد . دسته گلی هم برای مادرش سفارش داد . زمانی که داشت سوار ماشینش می شد رو به دختر کرد و گفت : اگر تمایل دارید شما را هم برسانم . دختر با خوشحالی قبول کرد . با هم به قبرستان رفتند و دختر گل را روی قبر مادرش گذاشت . مرد کمی اندوهگین شد و سریع به فروشگاه گل فروشی برگشت و سفارش ارسال را لغو کرد و دسته گل را گرفت و سیصد کیلومتر را تا خانه ی مادرش رانندگی کرد و گل را شخصا به او داد . (با تشکر از وبلاگ لعبا )

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت2:4 قبل از ظهرتوسط | |